دريغا شهر قلبم راغروبي تيره پوشاندست
تمام پيكرم از سردی شبهاي غربت سخت میلرزد
حصارذهن من آشفته وتبدار
درونم از حباب لحظه ها سرشار
كه همچون ضربه ساعت
هميشه با قدمهای زمان از دور میآيد
وغم چون زخمهاي بر دار
تمام پيكرم را ميخراشد از جدايی ها
وذهنم در حصار تنگ انديشه
صبور از باور بودن
غمين از حيرت ماندن
دريغا من نمیدانم غمم را با چه كس گويم
بگو با من تو ای همدرد
آيا مجال اعتمادی هست
دلم میگيرد از گفتن...
------------------------------------
با تو هستم ای قلم!
با تو ای همراه و ای همزاد من...
سرنوشت هر دومان حیران بازی های زشت
سرنوشت شعرهایم را نوشتی دستخوش!
سرنوشت اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟
------------------------------------
خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا!
عاصی و خسته به درگاه تو رو کردم
نماز عشق را آخر به خون دل وضو کردم
دلم دیگر به جان آمد در این شبهای تاریکی
بیا بشنو تو فریادی که پنهان در گلو کردم
------------------------------------
خداوندا!!!
دستهایم خالی است
ودلم غرق در آرزوها
یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان
یا دلم را ازآرزوهای دست نیافتنی خالی کن
برچسب:
نویسنده: هستی یزدانی